تبليغاتX
...........دلشدگان...........

...........دلشدگان...........

جایی برای احساس و خود بودن و یادگیری و یادگرفتن

انشا




پدرم همیشه می‌گوید:

"این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند"

البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید: "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است

ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم.

اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.

در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند.

مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

این بود انشای من


حقوق زنان در 3 کشور مختلف جهان (ایران-عربستان-امریکا)

 1-اگر یك زن سیگار بكشد:
در امریكا به او می گویند :زنیكه سیگاری

در ایران به او می گویند : زنیكه معتاد فاحشه خیابانی لجن!

و در عربستان او را سنگسار می كنند!
2-اگر یك زن برای برابری حقوق زن و  مرد تلاش كند:
در امریكا به او می گویند : فمنیست

در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی

و در عربستان او را سنگسار می كنند!
3-اگر یك زن مورد تجاوز قرار بگیرد :
در امریكا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.

در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودكشی می كند!

و در عربستان او را سنگسار می كنند!
4-اگر جسد زنی در یكی از میدان های شهر و درون یك كیسه پلاستیكی پیدا شود:
در امریكا : احتمالاً او یك زن خیابانی و بی خانمان بوده.

در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را كشته

در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!
5-زنان:
در امریكا اجازه دارند در  پزشكی ، حقوق ، مهندسی و … تحصیل نمایند.

در ایران اجازه دارند در پزشكی ، حقوق ، مهندسی و …. به شرط تفكیك جنسیتی تحصیل نمایند

در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یكی را برگزینند!
6- مادر:
در امریكا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ كردن فرزندان هستند.

در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ كردن فرزندان است.

در عربستان:فرقی نمی كند كه مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.

7- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:
در امریكا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین

درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)

در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی كه هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته

باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15

سال!)

در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار كند
8-یك دختر 18 ساله:
در امریكا نیازی به اجازه كسی برای انجام كارهایش ندارد.

در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه كسی ندارد!

در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!
9-تبریك میگم شما پدر شدید.بچتون یه دختره
در امریكا:Oh God Thanks

در ایران: خاك بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!

در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنك سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!
10-زنی به شوهرش خیانت كرد….
در امریكا: طلاق ….

در ایران: فحش، كتك ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی…..

در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم


یدون شرح


زمستان را در فصل خودش رها کن!"

برف‌ها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم‌کم اهالی دهکده شیوانا می‌توانستند از خانه‌هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت و زرع بپردازند.

همه از گرمای خورشید بهاری حظ می‌کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می‌بردند.

شیوانا همراه یکی از شاگردان از کنار مزرعه‌ای عبور می‌کرد. پیرمردی را دید که روی سبزه‌ها نشسته و نوه‌های کوچکش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می‌کند.


شیوانا لختی ایستاد و حرف‌های پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت: "اکنون که بهار است و این بچه‌ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است داستان یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است.

آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه‌ها بیشتر بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخ‌بندان، همه این بچه‌ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد. به جای صحبت از بدبختی‌های ایام سرما، به این بچه‌ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند.

بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آن‌قدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان‌های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند."

پیرمرد اعتراض کرد و گفت: "اما زمستان سختی بود!"


شیوانا با لبخند گفت: "ولی اکنون بهار است.آن زمستان سخت حق ندارد بهار را نیز از ما بگیرد. تو با کشاندن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را هم قربانی می‌کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!"


هرگز نمی‌توان جای کسی بود!

مردی ثروتمند از دنیا رفت و برای پسر جوانش ثروتی کلان به ارث گذاشت. پسر جوان عیاشی و ولخرجی پیشه کرد و در عرض مدت کوتاهی همه ثروت پدر را به باد داد و کارش به جایی کشید که برای خرج روزانه‌اش از این و آن گدایی می‌کرد.


یکی از شاگردان شیوانا او را دید و به شیوانا گفت: "اگر جای او بودم می‌دانستم از ارث پدرم چگونه استفاده کنم. او هم اگر جای من بود می‌دانست که این ثروت عظیمی که به این راحتی به باد داده، چقدر سخت گیر می‌آید و چگونه باید از آن نگهبانی و نگهداری می‌کرد."


شیوانا با تبسم گفت: "برای این‌که همچون او می‌بودی باید عین شرایط زندگی او را از سر می‌گذراندی. باید در خانه‌ای که او بزرگ می‌شد بزرگ می‌شدی و با رفقایی که او داشت دمخور می‌شدی.

 در این صورت فرصت ورود به مدرسه و تجربه همکلامی با شاگردان مدرسه را پیدا نمی‌کردی. و دیگر این آدمی که الان بودی نبودی. یکی بودی مثل خود او با همان دیدگاه‌ها و باورهای او. هرگز نمی‌توان جای کسی بود چون هر کسی برای رسیدن به جایی که الان هست مسیری انحصاری و مخصوص به خود را طی کرده است. اینی که الان هستی حاصل مسیر زندگی توست و هرگز امکان نداشت با این روش و تفکری که تا الان داشتی به جایی غیر از این‌که هستی برسی."


شاگرد با اعتراض گفت: "یعنی هر کسی در همان جایگاه و وضعیتی است که خودش انتخاب کرده و مقصر خودش است؟"


شیوانا با لبخند گفت: "انتظاری غیر از این داشتی؟ جاده کوهستان به قله ختم می‌شود و جاده‌ای که به سمت پایین می‌رود سر از ته دره درمی‌آورد. اگر مقابل تو قله یا دره است بدان دلیلش جاده‌ای است که در آن قدم گذاشته و انتخاب کرده‌ای. اما نکته این‌جاست که کسی که به سمت دره می‌رود نمی‌تواند آرزو کند که جای کسی باشد که دارد خودش را به سمت قله بالا می‌کشد.

دلیلش کاملا مشخص است! برای صعود به سمت قله باید جاده کوهستان را انتخاب کرد و تجربه‌های این جاده را آزمود. دره‌نورد نمی‌تواند جای قله‌نورد را بگیرد و کسی که قله را فتح می‌کند از درک احساس کسی که در دره سقوط می‌کند عاجز است. دلیلش هم خیلی ساده است.

 هرگز نمی‌توان جای کسی بود!"


ارزش سواد!

یکی از شاگردان شیوانا در جمع بقیه شاگردان از دایی باسوادش تعریف می‌کرد.

 شیوانا هم کناری نشسته بود و گوش می‌کرد. شاگرد گفت: "دایی من خیلی سواد دارد. نزد استادان بزرگی درس گرفته است و از هر کدام آنها مدرکی دارد که نشان می‌دهد سواد و دانش او خیلی بالاست.

اما این دایی من یک مشکل کوچک دارد و آن این است که موقع حرف زدن مثل آدم‌های عامی سخن می‌گوید و بعضی مواقع نیز حرف‌های زشت و ناپسند بر زبانش جاری می‌شود. مادرم می‌گوید دایی‌ام از کودکی این‌گونه بوده است و می‌خواهد با فحش دادن و دشنام دادن، عادی جلوه کند و در واقع دارد خودمانی و سطح پایین حرف می‌زند تا بگوید با بقیه افراد خانواده فرقی ندارد. اما من که این تضاد و دوگانگی را درک نمی‌کنم."


شیوانا که تا این لحظه ساکت بود تبسمی کرد و گفت: "ارزش انسان به سواد و دانش اوست و ارزش سواد و دانش فرد به ادب و انسانیت اوست. وقتی سواد و دانش نتواند در انسان ادب و اخلاق نیک ایجاد کند پس باید در آن شک کرد و انسان بی‌ادب حتی اگر کوه دانش را هم بر دوش‌هایش حمل کند، هیچ ارزشی ندارد. خود را فریب ندهید.

دایی شما باید دوباره به مدرسه برود و درس بیاموزد تا سوادی یاد بگیرد که به صورت اخلاق و رفتار و ادب در او متجلی شود


تدبیر به جای مجازات!

حوضچه‌ای که آب شرب دهکده شیوانا و روستاهای پايین‌دست را تامین می‌کرد در ارتفاعات کوهستان دچار خرابی شده بود و نیازمند آن بود که برای تعمیر عده زیادی به مدت یک ماه روی آن کار کنند. شیوانا تعدادی از شاگردان مدرسه را به همراه داوطلبان دهکده جمع کرد تا راهی کوهستان شوند و حوضچه را تعمیر کنند.


فاصله حوضچه تا دهکده دو ساعت بود و به همین دلیل شیوانا یکی از شاگردان مدرسه را مامور کرد تا هر روز صبح این مسیر را طی کند و برای کارگران غذا بیاورد و به مدرسه برگردد. شاگردی که این کار به او محول شده بود از سختی کار می‌نالید و حسرت همکلاسی‌هایش را می‌خورد که در کوهستان مستقر هستند و کار می‌کنند.


از سوی دیگر در گروه شیوانا جوانی بود که تازه ازدواج کرده بود. چند شبی که از استقرار در کوهستان گذشت شیوانا متوجه شد که این جوان بسیار خسته است و به زحمت کار می‌کند. از اطرافیان در مورد او سوال کرد. یکی از شاگردان گفت: "او هر غروب که کارش تمام می‌شود در خفا تمام مسیر تا دهکده را پیاده می‌رود تا کنار همسرش باشد. صبحدم نیز خورشید طلوع نکرده این مسیر را در تاریکی برمی‌گردد تا به ما بپیوندد. دلیل خستگی مفرط او چیزی جز این نمی‌تواند باشد."


عده ای از شاگردان وقتی این خبر را شنیدند از دست او ناراحت شدند و با اعتراض به شیوانا گفتند که باید به شیوه‌ای مناسب او را مجازات کند تا دیگر اینگونه نافرمانی نکند.


شیوانا هیچ نگفت و منتظر ماند تا روز بعد شاگردی که غذا می‌آورد از راه برسد. وقتی آن شاگرد با غرولند فراوان به محل حوضچه رسید، شیوانا در مقابل جمع از او پرسید: "به نظرت سخت‌ترین کار را در بین ما چه کسی انجام می‌دهد؟"


آن شاگرد با ناراحتی گفت: "معلوم است من! هر روز مجبورم این همه راه بیایم برای این‌که به شماغذا برسانم. در حالی که می‌توانم این‌جا مانند بقیه چند ساعتی کار و بعد استراحت كنم. از بس این جاده را دیده‌ام خسته شده‌ام."


شیوانا لبخندی زد و به جوان تازه‌داماد گفت: "از این به بعد تو باید کار او را انجام دهی. بنابراین از این پس هر روز صبح از مدرسه غذا برمی‌داری و به کوهستان می‌آیی و بعد همین راه را برمی‌گردی."
جوان تازه‌داماد با خوشحالی و در حالی که از شادی در پوست خود نمی‌گنجید این وظیفه را قبول کرد و بلافاصله بعد از تحویل غذا به دهکده بازگشت.


شاگردی که غذا می‌آورد هم با شادی به جمع دیگر هم‌مدرسه‌ای‌ها پیوست و مشغول کار شد. آنها که منتظر مجازات جوان بودند با اعتراض نزد شیوانا رفتند و به او گفتند: "شما قرار بود او را مجازات کنید! این طوری که به او پاداش دادید؟!"


شیوانا باتعجب گفت: "ما این‌جا آمده‌ایم تا حوضچه را تعمیر کنیم. نیامده‌ایم کسی را مجازات کنیم و برگردیم. اگر دو نفر در بین ما از کار خود ناراضی بودند و شغل محوله به آنها سخت بود، وظیفه من به عنوان اداره‌کننده شما این بود که این نارضایتی را از بین ببرم و کاری کنم که هر دو نفر راضی باشند. وقتی می‌شود با تدبیر مشکل را حل کرد دیگر چه نیازی به مجازات و سختگیری بی‌دلیل است!؟"


فرایند مهم‌تر از نتیجه!

شیوانا با یکی از شاگردان از دهکده‌ای می‌گذشت. یکی از بزرگان ده او را شناخت و از او خواست تا مشکل انتخاب آسیابان را برایشان حل کند. شیوانا قبول کرد. به خانه آن بزرگ رفت. دید جمع زیادی از اهالی نشسته‌اند و نمی‌دانند از بین دو نفر کدام یک برای اداره آسیاب بزرگ دهکده مناسب‌ترند.


هر دو باتجربه و کاردان بودند و سابقه خوبی نزد اهالی داشتند. شیوانا کمی فکر و گفت: «از شما می‌خواهم کاری انجام دهید. هر کدام موفق شدید لیاقت اداره آسیاب را دارد. باید تا فردا ظهر راهی پیدا کنید که در دیگی که کف ندارد، روی اجاقی که آتش ندارد، آشی بپزید که همه اهل دهکده را سیر کند.»


نفر اول با حیرت به شیوانا خیره شد و گفت: «این دیگر چه کار غیرممکنی است که از ما می‌خواهید؟ دیگی که کف آن سوراخ است مگر آش در خودش نگه می‌دارد و اجاقی که سرد است مگر چیزی می‌پزد؟ از همین الان بدون این‌که زحمتی بی‌فایده بکشم اعلام می‌کنم که این کار غیرممکن است و خلاص!»


نفر دوم بدون این‌که اعتراض کند از جا برخاست و شروع به امتحان و آزمایش روش‌های مختلف رسیدن به جواب کرد. او تا ظهر روز بعد صد‌ها شیوه مختلف را برای استفاده از شکل‌های مختلف دیگ و روش‌های متنوع گرم کردن آش امتحان کرد و در تک‌تک آنها شکست خورد. ظهر روز بعد هر دو نفر مقابل شیوانا نشستند و منتظر ماندند تا او نظرش را اعلام کند.


نفر اول با خنده گفت: «این دوست ما بی‌جهت این همه زحمت کشید. از‌‌ همان اول معلوم بود که این کار شدنی نیست. او این همه راه‌های عجیب و غریب را که بعضی از آنها به فکر هیچ‌کس هم نمی‌رسید امتحان کرد مگر جواب بگیرد، در حالی که آخر سر به‌‌ همان جواب و نتیجه‌ای رسید که من لحظه اول رسیده بودم. پس من که زود‌تر به جواب رسیده بودم، لایق‌ترین فرد برای اداره آسیاب هستم!»

شیوانا با تبسم گفت: «فردا ممکن است به هزار و یک دلیل آسیاب ده از کار بیفتد. یک آسیابان خوب باید مهارت یافتن راه‌حل‌های مناسب، حتی راه‌حل‌هایی که به فکر هیچ‌کس نمی‌رسد را داشته باشد. این مسابقه جوابی نداشت. چرا که جوابش در خود مسیر یافتن جواب پنهان شده بود. نفر دوم به خاطر ذهن باز و تلاش خستگی‌‌ناپذیر و جرات و جسارت عمل کردن، بسیار مناسب‌تر از نفر اول برای هر کاری در این دهکده است.

نفر دوم باید مدت‌ها نزد نفر اول کار کند تا بتواند مانند او هنر جست‌وجوی راه‌حل را در وجود خودش تقویت کند.‌‌ همان‌طور که می‌بینید انتخاب فرد مناسب اصلا کار سختی نبود!»


آرامش می‌خواهی؟ مشکل دیگران را عیب خود مپندار!

وقتی یاد گرفته باشیم و از همه مهم‌تر باور کرده باشیم که برگه تایید توانمندی‌ها و ویژگی‌های ما در بیرون وجودمان و در دست دیگران است، طبیعی است که باید منتظر عواقب سوء آن هم باشیم. درست مثل این‌که به خاطر صرفه‌جویی چراغ خانه را روشن نکنیم و در عوض در‌ها را باز بگذاریم تا نور چراغ‌های خیابان، خانه ما را روشن کند. البته شاید با این روش كمي از تاریکی درون خانه ما کاسته شود ولی با این کار، خطری بدتر از تاریکی را به جان خریده‌ایم و آن باز ماندن در به روی غریبه‌هايي است که جرات می‌یابند به فضای خصوصی ما سرک بکشند و نظر بدهند.
متاسفانه ما به خاطر تایید شدن از سوی دیگران، به قضاوت شبانه‌روزی و پیش‌داوری لحظه‌به‌لحظه در مورد خودمان و دیگران خو گرفته‌ایم. درست مثل معتادی که به محض بیکاری سراغ اسباب اعتیادش می‌رود، ما هم به محض یافتن فرصت، اسب ذهنمان را به جولان می‌اندازیم تا چیزی برای نشخوار پیدا کنیم و اغلب به شکل قضاوت و پیش‌داوری برای این اسب بی‌قرار خوراک تهیه می‌کنیم. ما عاشق قضاوت کردن در مورد دیگران هستیم، انگار خودمان الهه پاکی و درستی و کمالیم و این بقیه هستند که اقص‌اند و نمی‌فهمند! خودمان را دریای علم می‌دانیم و دیگران را جهل‌زدگانی که نیازمند ما هستند تا از راه برسيم و عیب و ایرادشان را به رخشان بکشيم.
اما نکته این‌جاست که وقتی تمام فکر‌مان، سبک و سنگین کردن رفتار و حرکات دیگران شود، خودبه‌خود این احساس به ما دست می‌دهد که واقعا قضاوت کاری ضروری و درست است. درست همین‌جاست که بی‌قراری و مشکلات درونی شروع می‌شود و چیزی به نام استرس اجازه حضور پیدا می‌کند.

ما باید یاد بگیریم چراغ‌های خانه دل خودمان را روشن کنیم و برای روشن کردن مسیر حرکتمان در جاده زندگی منت‌ نور دیگران را نكشيم. اگر یاد بگیریم با شمع وجود خودمان، خانه دلمان را به درخشان‌ترین شکل ممکن روشن کنیم دیگر لازم نیست در و پنجره را باز بگذاریم تا هر کسی سرش را پایین بیندازد و بی‌خبر وارد آن شود و تازه نظر هم بدهد. اگر از روی صداقت و اخلاص کاری انجام می‌دهیم و در این میان بعضی‌ها به خاطر دیدگاه‌های شخصی، کارهاي ما را به گونه‌ای دیگر ترجمه می‌کنند، هرگز نباید از آنها به خاطر عیوبی که در ما می‌بینند گله‌مند باشیم و به دفاع بی‌فایده از خودمان برخیزیم. مهم این است که نباید این عیوب وارده از بیرون وجودمان را بپذیریم و باور کنیم. این مشکل آنهاست که شما را درک نمی‌کنند و دلیلی بر اثبات وجود عیب در شما نیست.

همه ما، همواره این حق را داریم که نظر دیگران در مورد خودمان را قبول نکنیم. وقتی باورمان شد که این حق را داریم، پس باید جرات داشته باشیم که از این حق استفاده کنیم و اجازه ندهیم دیگران مشکلات درونی خود را به صورت عیب به سمت ما پرتاب کنند. اگر به این مرتبه از رشد عقلی و روانی برسیم، آن‌گاه آرامشی عمیق بر وجود ما حاکم می‌شود. باید هم چنین باشد! چون گدای روشنایی دیگران نیستیم و در و پنجره دلمان را بی‌دلیل به روی هر رهگذری باز نگذاشته‌ایم و اجازه نداده‌ایم که هر که از راه می‌رسد بر سطح آرام دریاچه دلمان سنگی بیندازد!
در واقع اگر طالب آرامش و رهایی از استرس هستیم، راهی غیر از این نیست. بخش عمده استرس و ناآرامی وجود ما به خاطر ترس از نظر دیگران و عیوبی است که در وجود ما شناسایی کرده‌اند و ما این نظرها را باور کرده‌ایم. فقط کافی است در و پنجره‌ها را بی‌دلیل باز نگذاریم. سطح دریاچه دلمان آرامِ ‌آرام می‌شود. به همین راحتی!

 


یاران قدرتمند درود بر شما


عزیزان، نگاه شما به مسايلی که در زندگی پیش می‌آید چگونه است؟
بعضی افراد به محض این‌که با مساله‌ای مواجه می‌شوند، فلج شده و احساس سردرگمی می‌کنند. اين افراد در دایره‌ای از تردیدها و ترس‌ها مي‌چرخند و در نهایت دچار سرگیجه روانی می‌شوند.
خوبان!
هر تغییری در زندگی با چالشی همراه است؛ حتی تغییرات شیرین مانند ازدواج، جابه‌جایی خانه، مسافرت و... اما باید بدانیم كه اين تغییرات فرصت‌هایی برای به رخ کشیدن توان‌مندی‌های ما هستند.
شاید بسیاری از ما آموخته باشیم که باید طاقت بیاوریم، باید تغییر را بپذیریم، باید بتوانیم خود را با محیط سازگار کنیم و یا در صورت امکان محیط‌مان را تغییر دهیم. اما مهم این است که در عمل این آموخته‌ها را اجرا کنیم. تاب‌آوری یکی از مولفه‌های اصلی سلامت روان است. انسان‌های تاب‌آور، آنهایی هستند که از مشکلات زندگی گذر كرده و می‌توانند روان خود را ترمیم كنند. انسان تاب‌آور وقتی با توفان زندگی مواجه می‌شود، دوباره خانه خود را آباد می‌کند، نه این که بر ویرانه‌های آن بنشیند و سال‌ها حسرت گذشته را بخورد.
همراهان !
از مشکلات نهراسید. سال‌ها بعد می‌بینید همین مشکلات، بهترین کلاس درس برای شما بوده و در دل آنها، پندهای زندگی نهفته است و در پي از سر گذراندن آنها رشد کرده‌اید. به قول تئودور رابین: "مشکل این نیست که مشکلی وجود دارد، مشکل این است که انتظار داشته باشیم مشکلی وجود نداشته باشد و فکر کنیم که مشکل داشتن، خودش یک مشکل است."

عزیزان!
یادتان باشد مسايل و مشکلات در زندگی همه وجود دارد، این طرز برخورد ما با مشکلات است که باعث رشد یا رکود ما می‌شود. از این پس کمی بیشتر دقت کرده و حکمت‌های نهفته در درس‌های زندگیتان را کشف کنید.
روزگارتان شیرین


Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


دعاي كوروش در حق سرزمين ايران :

اهورا مزدا ، اين سرزمين را ، اين مرز و بوم را ،

از كينه ، از دشمن ، از دروغ و از خشكسالي حفظ كند .

در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست

هیچکس سوار بر اسب نیست

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید

در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.

“این ادب اصیل مان است:نجابت - قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی

برای همه ایرانیان تا یادمان بماندچه بودیم و چه شدیم